تبليغاتX
شیطان شهر
 

دم درجای دروغ گفتن نبود

هدیه های نامساوی تقسیم می شدند

گوشی به اعتبارش

کوتاه نمی آید

به دیوارهرپریزی پرچ می شود

غلط های گیرنده

خط می خورند

وصداهاهمیشه ازجیب می آیند

.لطفابامن تماس بگیرید.

گوشی تنگ می شنید و

مهربانترنبود

هرطرحی ثبت نام می کرد

خط برمی داشت

آنتن خرد شد

شماره می پاشیدسیم کارت

 پیامک می نوشت

وجدائی های همراه اولش دائمی شد.

 

ابوالفضل پاشا

 
تماس با شما برخورد جدیدی با گرایش های مضمونی-تصویری به همراه داشت،البته نه از نوع تلفن همراه!

 کوروش همه خا نی

شاعر بزرگوار ! از ترکیب ها و کلماتی استفاده کرده اید که تا بحال نشنیده بودم از هیچ شاعری .و مضمون بکر شما در نوع خودش بی نظیر بود .
سیم کارت شماره می پاشید
پیامک می نوشت
وجدائی های همراه اولش دائمی می شد.

شعر، بسیار برا یم تازگی داشت مثل کشف فروغ که برای اولین بار سینمای فردین را در شعر آورد .با پوزش اگر از فعل ها کمتر کنی ،کسی ایراد نمی گیرد که جای به نثر نزدیک شده و به موسیقایی آن بیشتر توجه می شود .بازم تبریک برای این شعر .

آفاق شوهانی

شعر شما لحظاتی زیبا و نکته هایی در خور توجه را با خود دارد.به این طبع لطیف و موزون آفرین می گویم.باز هم منتظرم صد البته.
 
جلیل قیصری

شعر خوبی است عناصر عینی و دم دستی را خوب بکار گرفته ای و در زنجیره ی نحوی نشانده ای همان چیزی که عبدالقاهر جرجانی (گرگانی) ناقد بزرگ قرن پنجم و مأخذ و خط دهنده ی ویتگنشتاین و ریچاردز به آن - برهان نظم- می گوید .بر قرار باشید
وحید علیرضایی
 
ممنون از شعرت لذت بردم . خیلی وقت است خبری از شما نیست.  در ضمن فکر نمی کنی کمی رو حرف می زنی؟ شعریت زبانت کجا می رود وقتی می گویی" شماره می پاشیدسیم کارت پیامک می نوشت و ..."؟
 
 همایون
جای" s/m/s" خالی بود
وقتی که "اسیر مرگی اثیری" بودم
وقتی همه راه ها در اشغال دیگران بودند
و بوق های ممتد نشان از گرفتاری داشت
دیگر هیچ خطی آزاد نیست
و کدهای عبور مخصوص مشترکین خاص است


تینا خانوم ، خوشت میآد که آدمارو سر کار میذاری .
میگم اونوقتا که تو کوه بودی و شهری نشده بودی برا فرستادن پیغام چیکار می کردی .حتماً بی سیم داشتی .
خداییش جالب بود . جون میده برا " موبایل و پست مدرنیسم "
اعتبارم تموم شد. "شارژ خوب کارتی چند ؟"
 
رجب بذرافشان
سلام
در اين شعر خطوط روايت در مسير هست يافته اي توزيع و معنا شده اند كه اين ها همه پيامد عصر ارتباط و همراه شدن با پيام نويسي در يك مدار معتبر/ متغير است. تفاوت در وجه ارتباطي انسان ها... اساسا فن محوري در دنياي رسانه ها... احساسات بشري را لگد مال مي كنند و معدل فكري مي سازند.
یا علی
 
ابوالفضل حسنی
 
کار زحمت برده و از اب در امده ای خواندم اینجا نگاهت به زبان و داده های پیرامون نو و تازه ات و دیگر اینکه این کار نشان می دهد تینا در حالی که به سادگی زبان چشمی به کنش زبانی نیز چشم دیگر دارد
 
مهدی حسین زاده


تمایل شعر به اجرای پتانسیل زبانی در متن بیشتر به چشم می اید ولی آن رگه ی طنزی که در کار وجود دارد نیازمند پررنگ تر شدن است همچنین عاطفه ایی که در شعر وجود دارد .



مهدی اکبر فر ( بدون دال)
 
به این خاطر که این هرج و مرج وبی نظمی را در زبان شعرت منظم کرده ای تبریک میگم . کار کردن روی زبان شعر شاید اساسی ترین راه باشه برای رسیدن به سعر به معنای حقیقی کلمه
 
حسین طوافی
سلام و ممنوم از دعوتتان . شعر شما در گیری جدی ای با زبان دارد و انگار با زبان فارسی کنار نیامده است . تقریبن تمام گزاره ها خبری اند و با فعل تمام می شوند و روایت مندی شعر نه از نوع شعری که از نوع داستانی است . به نظر من بهتر است کمی بیشتر روی عبارات و شبه جمله ها کار شود . به همین دلیل که شعر به نثر و آن هم از نوع داستانی اش گرویده - استفهام برانگیزی شعری اش کم شده است . ترکیب سازی هایتان خیلی تازه است و حس خوانش را بر می انگیزد ولی به همان نسبت حس اندیشه در کار افول می کند . نمی دانم چرا شاید به دلیل نوع برخورد شما با زبان است .
پیروز باشید و گیلانی .
 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:38  توسط تینا پیرسرایی | 

 

مکالمات راه دور حوزه تنفس من اند.

 جغرافیایم درخت سالمندیست که درگردش گوسفندیم به چرا می رود.

 لرزش هرصدایی به گله می زندم.

 آرامبخشم به تولید انبوه نرسید در دنیایی که متروک آفریده شدم

 و کسی که شبیهم نیست

 در لحظات شیرین جویدنت

 برایم اُپرایی از بوی پهن اجرا می کند.

 خوابم در داروخانه های جوشان فراری شده.

 آبم

که ازپاروهای شکسته ام خراش برمی داری و پرستارت؛

                    .نمی شود.

 دیر آمدی به چریدنم

 تنهادرآب های آزاد است

 که گله هایم آنتن می دهند

 که اقیانوس این نی های آلوده ام.

 بگذار شناگرانم دراعماق کرشوند

 حالم برایت بد شود

 جلیقه های نجاتش رابپوشد شکّم

 ودرپایه ها کلاس اولم کند

 تا تکلیف مشق هایم را روشن کنم.

 

 

ابوالفضل پاشا

خواندم و لذت بردم.به ویژه شجاعت شما در خور تامل است.

فریبا فیاضی

خوشم اومد از این شعر و نوع برخوردت با کلمه و همچنین نوع بیانت.
دوست دارم کارهایی از شاعره هایی بخونم که دغدغه ی برخورد و مقابله با زبان را دارند. زور زدن نبود کارت.

روژان 

 این گره زدن خودت به اسطوره ها عجیب به دلم نشست...تنها چیزی که کمی مرا آزرد ضعف زبانی بود که مطمئنم حل می شود...نوشتن اینگونه شعر از یک طرف اطلاعات زیادی می خواهد و از طرف دیگر آگاهی از اینکه کجای باید استفاده شود...
لذت بردم...فقط کمی روی زبانش کار کن...
حسین مکی زاده

و این "به ویژه شجاعتت" که درخور تامل است جنون بیشتری می طلبد و عینیتی که دنیایت را دیدنی تر کند... شاید... می پندارم...
باران سپید

ما گوسفندهای مجهزی بودیم

با همین موضوع بسیار شاعرانه تر از اثر ، تمام کار لو رفت!

مونولوگی که در حال توصیف یک موقعیت است. سطرها متوالیا در خدمت معنا هستند و مسلما با پرداخت زبان اثر می توانستید در سطرها قوت بیشتری ایجاد کنید.

البته ناگفته نماند که من رویاروئی شما را با اتفاقات شعری بسیار اندیشمندانه و خلاقانه می بینم.
رجب بذرافشان

ساده و عمیق می گویی حس و حال همین اطراف را
تکلیف مشق هایم را روشن کنم
احسان مهدیان

کار خوبیه و البته قرار هم نیست جوری بنویسیم که موردنظرهمگان باشد .

معتقدم در این کار با توجه به نشانه هایی که هست رویکرد به سمت ارجاعات بیرونی بیشتر است مثلا در باره آب های آزاد و ... مکالمات راه دور و ... امثال این ها کارکرد های گذشته پررنگی دارند که همچنان در این متن با همان خصوصیات خوانده می شوند .
سویه های اثر را که سعی شد متنوع تر و با نوعی اندیشگی همراه باشد برایم جالب بود

اسماعیل مهران فر

مشخصه ای که این کار را منجر به معنا می کند بیشتر از همه برخوردی است که به فرم می انجامد . فرمی که دارد سویه های شعر را سویه ای سطر محور تلقی می کند و انسجام از خط روایی می گیرد معنا را در ارجاعات بیرونی اش به چالش کشیده و این امر نمی گذارد که در خوانش اولیه ی متن به ساختاری منسجم از معنای در ذهن پرورده برسیم . همانطور که مظفری هم گفت روی زبان شعر بیشتر باید انرژی گذاشت و بسامد بسیار بالایی می شود از این خطوط گرفت تا نظام دال و مدلولی منسجم و روایتی چندگانه و متکثر را شاهد باشیم .
ابوالفضل حسنی

این یک ظرفیته تینا! حالا تو باید بتونی این ظر فیت رو بپرورانی انجا ها که اشنا می زند را دوباره نویسی کنی انقدر تا مال خودت شود و انجا هم که ضعف تا لیف دارد را به پختگی بیشتر برسانی :این را پای پویایی می خواهد بپو!

مهدی اکبری فر (بدون دال)

زیبا بود البته عنوان شعر در من ذهنیت دیگه ی ایجاد کرده بود . بویژه مناسبات نویی که در شعر ساختید برام جذاب هستن .

کوروش همه خانی

شروع شعر و پایان بندی بسیار درخشان بود.اما اجرا ی زبانی که مختص خود شماست کمی احتیاج به پختگی دارد.
مکالمات راه دور حوزه تنفس من اند.
................
..................
................
بگذار شناگرانم دراعماق کرشوند

حالم برایت بد شود

جلیقه های نجاتش رابپوشد شکّم

ودرپایه ها کلاس اولم کند

تا تکلیف مشق هایم را روشن کنم.



با خط 7 زیاد موافق نیستم .اما شعرت نوید بخش است انگار یک تنه به آب و آتش زده ای.منتظر کارهای بعدی شما هستم.

کیوان اصلاح پذیر

آبم که از پاروهای شکسته ام خراش برمی داری و پرستارت نمی شوم .
هم آب م هم پارو پس خراش پاروی شکسته بر تن چه کسی ردی گذاشته است و پرستار چه کسی نمی شوی . نکته ی شعر شاید همین است . در سطرهای بالا هم دو شخص در من هستند : کسی که شبیهم نیست ، در جایی گوسفندم در جایی چرا میشوم ، و بیشتر ند آن ها که در من شنا گرند .

 
هوشنگ حبیبی

همیشه از شعرهایی از این دست لذت برده ام شعرهایی که تاویل های متعددی به روی مخاطب می گشایند . به من مخاطب این حق داده شده که در سرودن باشاعر سهم باشم وهمین مرا به خواندن دوباره و سه باره وا می دارد

یکدیگری
نحوه ي برخوردِ شما در بكارگيري فضاهاي غير همجنس و تلفيق آنها در متن براي ايجاد ارتباط تصويري يا كلامي قابل توجه و تحسين مي باشد اما چيزي كه در كليت اين متن بيشتر خودنمايي مي كند مكتوم ماندن اين توانايي ها بدليل نوع انتخاب مضمون و استفاده از آنها در بياني تك صدايي است
يعني مولف در حكم راوي بصورتي احاطه گر سطور را دراختيار گرفته و هدايت مي كند و در مقاطعي اجازه ي تنفس را به خواننده نمي دهد ، مي توان با استفاده از ايجاد ايستگاه هاي تنفسي با عوض كردن فضاهاي گسسته اما مرتبط در آثاري از اين دست كه در آنها شيب تند شبه روايت بوجود مي آيد خواننده را از كسالت خارج كرد و اجازه ي تاويل بيشتر از گلايه هاي شخصي را براي او محفوظ نگاه داشت.
تاكيد مي كنم برجستگي در استفاده از عناصر در دايره ي واژگاني نسبتن متنوع در اثر نشان دهنده ي اين است كه به يقين مي توان در ساير آثار شما بهره برداري مناسب تري از آنها را يافت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:51  توسط تینا پیرسرایی | 
 

 

بارانی     بند

       بزنم از صورتم دستهایت کل کل کننددر من / در هم

ریتم بزن رژه ازنت ها    بگیریم   

                     شیهه بکشیم/

چقدرتاریخ از مصرفم می گذرد/

بایددست بازکنم ازتو

ویولن ازلالی ام بکشم

بزنم به سیم به شیطان به قفس که ولم می کندهرروزبه سرزمینم        /نه

 

به تنهایی منم

 وحصاری که ازدوربغلم می کند/

کمکم می کند با سیگار ضمیمه شوم

پیاده شوم ازعکس های کودکی ات   شاعری کنم

                           در پوستت      خط خطی

و دست ازجنبش هایم برندارم/                                 

با خودم هر که ام       کی ام؟!      

به روز می رسم

از نمی آیم ِ کیفی که هم کلاسیم کرده

جوراین دروغ رابکشم    با چه لهجه ای       بیایم؟ درگوش هایت اجراکنم

من      قطب های منفی ام     فراری اند

قلاب می گیرندازخطوط حامله ام           

وهرچهارراهی /به هم/به دنیا می آیند

 

این طورنوشتن به دلم نمی آیدبه دنیا          /

                                                                     چرا

                                                                                                                

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:30  توسط تینا پیرسرایی | 

  

 

 بارانی     بند       بزنم از صورتم

که دستهایت کل کل کنند در من /

در هم ریتم بزن 

  رژه ازنت ها    می گیرم   

                        شیهه بکشیم/

چقدرتاریخ از مصرفم می گذرد/

بایددست بازکنم ازتو

ویولن ازلالی ام بکشم

بزنم به سیم به شیطان به قفس که ولم می کند هرروز

به سرزمینم        /نه

 

به تنهایی منم

 وحصاری که ازدوربغلم می کند/

کمکم می کند با سیگار ضمیمه شویم

پیاده شوم ازعکس های کودکی ات   شاعری 

                           در پوستت      خط خطی کنم

و دست ازجنبش هایم برندارم/                                 

با خودم هر که ام       کی ام؟!      وحشی ام ؟!

 

دوست!     چین دروغ شده ام

اززخم ها به روز می رسم

از نمی آیم ِ کیفی که پرم می کند

با چه لهجه ای بیایم؟

یون های منفی به جان هم بیافتند

ویولن درگوش هایم  جابماند

قلاب بگیرندازخطوط حامل وهرچهارراهی           

                            به هم دست بدهند/

 

این طورنوشتن به دلم نمی آیدبه دستهایت           /

                                                                     خیلی.

 

بهزاد خواجات/برای ویرایش دوم  کار/ 

 عزیز من ! به گمانم شعرت از بس که چیز دارد چیزی کم دارد . زبان چابک است و تخیل رهوار اما شاید این حس در من به نوع نگاه تو بازگردد که مشرفانه بر هیچ چیز نمی پاید و با تغییر و تبدیل عناصر هستی و اتفاقات روزمره می خواهد که بدلی از رندی روزگار باشد . اما شعرت را از فرهنگ شعر فارسی ولو به قیمت نقیضه سازی از آن جدا مخواه که عواقب خوبی ندارد .

 

 

 

ابوالفضل حسنی

چی بگم بتو تینا! هیجان دارد این شعر زیاد -اما سطر بندی ها و گزاره سازی های ان اشنا می نماید ، اینجور بازی های زیانی دیگر کهنه و نخ نما شده ا ست به شعر اجازه ی ظهور و رهایی بده این پیله ها را بدر!

بهزاد خواجات

عزیز من ! ضرورت هر کاری که در زبان اتفاق می افتد معناست . تو اگر به شاکله ای ذهنی درباره ی هستی نرسیده باشی و هستی در تو ننشسته باشد آن چه می گویی گر چه از زبانی نو تغذیه کند به شعری باشکوه منجر نخواهد شد . تو به قدرت زبان واقفی و این خوب است اما به گمان تو در سرعت بالا برخورد یک پراید با دیوار آن را فرو می ریزد یا یک کامیون -تریلی ؟ و سنگینی شاعر با چه حادث می شود ؟ جوابش را دانسته ای مهربان .

رضاافشاری

سطر درخشان کلیت درخشان نمی سازه
از تنه به تنه شدن این عبارات باید تبادر حالی ( نمی گم تبادر معنا ) صورت بگیره
تا مخاطب " چه نوشتن " تو رو بدونه ولی کشف " برای چه نوشتن " تا الی ابد باقی بمونه
و این یعنی لذت مداری یک مولف و لذت مند شدن یک مخاطب
موید باشی و کماکان شاعر

علیرضاعاشوری رودپشتی

شعرت را خواندم و زبان را که در در حرکت است دیدم.حسنی گفته بود که این زبان نخ نما شده می خواهم بدانم که نخ نما از دید این بزرگوار یعنی چی؟یعنی الان به روز شاعران ما زبان می زایند از خودشان و به سرعت بازی زبانی راه می اندازند و جریان ساخته میشود ؟
اگر اینچنین تصور ی وجود دارد باید بگویم سخت در اشتباه به سر می برند .منظورمن از ارائه ی این بندها جریان سازی نیست .منظورم این استکه برخی از این دست دوستان عالم و توانایم را سراغ دارم که اینگونه می اندیشند و چیزی به شعر و زبان اضافه نکرده اند ودرباره ی زبانی جدید حرف می زنند .و این انگار گویی ورای زبان شعر چیز دیگری وجود دارد.می دانید چرا شعر ایران به گوش جهان نمی رسد.شاید بگویید که نمی گذارند صدایمان برسد نه ما دچار نقصان در ارائه ی خود شعر شده ایم یعنی اینکه شعر فراموشی گرفته و کار خودش را نمی کند و دارد بی راهه می رود جایی که مربوط به جایی دیگر است .توضیح بسیار است و به یک مناظره باید ختم بشود و به پیغام و پسغام فرستادن هم چیزی به بار نمی نشیند .پیشنهاد می کنم جمعی تشکیل بشد که به صورت گردشی در ایران جلساتی برگزار کنند و شعر امروز را به چالش و معرفی بکشد.
همه موفق باشند این رسالت همه ی ماست.

مصطفی خندان

کارتون زیباست از نظر بندهایی که نوشتین و جور چین کلمات ....
ولی یادم خودتون یه بار گفتین شعر باید ساده باشه تا همه راحت ازش برداشت داشته باشن...این شعر سخت منظورش می رسونه....
ضمنا به نظرم یکم سخت میشه بین بندها ارتباط برقرار کرد...
شاد باشین

 

 

حسین طوافی

 

دیدی دیگرگونه به کلمات .گاهی فکر می کنم با این که در زبان فارسی کلمات جنسیت ندارند ولی در شعر شما دارای جنسیت می شوند . جمله ها و گزاره ها افشرده ی بند ها و گزاره های بیشتری هستند که در حد و حدود ی مینیاتوری عمل می کنند . اما گاهی همین زبان گرایی شاعر را از مضمون و مفاهیم کلی تر شعر دور کرده .
شعر خوبی خواندم

 عارف رمضانی

 گامهاي بلندت مشهود است و راه را نيز به گمان بيراهه نمي روي.با زبان حال مي كني و به زبان حال مي دهي .بيشتر كه بنويسي بيشتر رفيقت مي شود.

 

باران سپید

البته رویکرد شما به المان های شعر امروز و توجه به حضور زبان بسیار قابل ارزش و توجه است. اما رساندن زبان به قوت های لازم نیاز به تجربه های وسیع تری دارد که البته با تجربه ای که از شما در شعر سراغ دارم مطمئنم به این مهم دست می یابید.

اسماعیل مهران فر

شعر خوبی خواندم
اما نظر به پسرفت های معنایی که به جهت عدم به کارگیری اصولی کارکردهای زبانی مشهود است کار را یکدست نمی بینم و دائما سعی ام این است که این رابطه را به نوعی در ذهن مختل خودم پیدا کنم موفقم ؟
اشاره های قشنگی است اینکه چقدرتاریخ از مصرفم می گذرد و اینکه این طورنوشتن به دلم نمی آید به دستهایت
خیلی.
ما خیابان های زیادی در شعر می بینیم که هیچ کدام به جایی ختم نمی شوند و دائما دارند یکدیگر را دور می زنند و این از خاصیت های برتر این نوع کارهاست و ان را از ویژگی های این شعر می دانم چرا که برون نگری و ایجاد واکاوی های درونی در شعر در یک صورت است که به کرسی ها بوسه می زند و آن هم ایجاد روابطی جدای از روابط علی و معلولی است که دارند شاعر را به گفتمان در خور متن نزدیک می کنند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:18  توسط تینا پیرسرایی | 

 

هوای شعرم بی تو بود کاش.

می خندیدی اگر

سراشيب هرخسته كوهی سُر مي خوردم،

بي درنگ.

 

خسته از راه هام

و تو       كه تلفيق آنهایی.

" باور نمي كني؟ "

 

در هواي كوه

چقدر بليت تله کابین

پاره نکردم

" از دره ها بپرس "

 

چه صبح ها

بي بليت     تا كوه         خسته

و هر عصر

با بليتي در يك دست

سراز پا ناشناس

به سُر خوردن

در شش سوی خستگیم

که به آن عادت کرده ام.

 

بدون تو

اتاق انفرادي

دستي در هوا

ُمعلق.

 

 

 

اردیبهشت قبل از تله کابین

لاهیجان

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:36  توسط تینا پیرسرایی | 

شیطان                           کوه                              من

 

 

شیطان    نرفت

شاید دوست نداشت پرت شوم.

تنهایی

فقط اینجاست

چون هیچ فرشته ای پشت این    کوه   نمی آید.

   لیلیهرچه تمیز فریاد بزنم 

پژواک دوستت نمی دارم

نمی رسد .

باور کن درد دارد احمق دروغم باشم.

به شکلی وسیع بستری شده ام.

جوری که چشم نفهمد ؛

 جار میزنم.

باران که بند بیاید

 در آسمانی جدید

می دانم

به تو فکر می کنم.

راستی لیلی

همه عشق و عکس ها جاماند

.

.

.

ولی

تله کابین   که پیش تو نمی آید!؟

 

 

آبان/86

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:25  توسط تینا پیرسرایی | 

 

 

 

نفرتی نیست

 

ولی آنقدر به تو فکر نکرده ام

 

که باور کنم بودی.

 

و تو را نمی شناسم

 

می توانم این را فریاد بزنم.

 

احساس می کنم

 

برای بهتر نفس کشیدن

 

چیزی جز اندام انسانی ام می خواهم

 

چیزی

 

جز زن وارگی ام

 

جز دوستت دارم.

 

 

مهر ۸۶

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:49  توسط تینا پیرسرایی | 

 

 سلام به همه دوستان

یه پیشنهاد دارم

چند وقته که وبلاگ به روز شدگان راه اندازی شده و زحمت اطلاع رسانی

در مورد وبلاگ های ادبی به روز شده رو به دوش می کشه من هم

 از اونجایی که ذاتأ آدم تنبلی هستم بعد ازبه روز شدن تقریبأ به کسی خبر نمی دم

 و فقط به این وبلاگ خبر می دم.شما هم اگه دوست دارید

 می تونید از این وبلاگ استفاده کنید

 لینکش تو لینکدونی هست.

 شایداین جوری محتوای کامنت هامون حال و هوای نقد و نظر به خودش بگیره. 

 

*****************************

 

 

برای هردری           دراین خیابان

 

شعر خواهم گفت.

 

ازهردری.

 

درتمام دری وری های وردگونه ای که

 

آسمان     درپلک هایش      به هم آورده

 

تمام راه راه خیابان

 

عمود برپله هاست

 

که گاهی مرا به آسمان می برد؛

 

 

 

من درتک تک پله های این نردبان

 

تنهابه دنبال یک چیزهستم

 

که از چه چیز          نگاهم داشته .

 

«چقدر می خندی ؟»

 

وقتی

 

با همه کوله بار

 

در تمام ایستگاه های این خیابان

 

مترسکِ انتظار

 

«بی کلاغ » ایستاده باشم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:37  توسط تینا پیرسرایی | 

بابت این چند وقتی که وبلاگمو به روز نمی کردم و جواب

 

کامنت ها و ایمیلامو نمی دادم یه عذر خواهی صمیمانه به همه

 

تون بدهکارم.نمی تونم قول بدم ولی سعی می کنم تکرار

 

نشه.ضمنأ از تمام کسانی که مطالب رو سیو می کنند ، می

 

خونند و بعد نقد می کنند صمیمانه تشکر می کنم.

 

گرچه اعتقاد شخصی ام اینه که بیان  اولین حسی که یک متن

 

به مخاطب منتقل می کنه کمک زیادی به آفریننده اثر می کنه

 

 

 :جرقه ،

 

برگ ،

 

نفت: 

 

 

 

يادم نيست چه طور تمام شد.

 

با برگي از پياده رو . . .

 

: شروع شد :

 

با نيمكتي از پائيز،

 

كنار هر چه كه

 

: ......... نبايد بگويم :

 

از هميشگيِ زن برگ كشيد

 

رفت.

 

يادم نيست

 

كجاي نيمكت

 

ساعت              كدام پياده رو

 

رفت.

 

عكسي پاره نشد

 

پائيزي نسوخت

 

و آن دورها

 

نگاتیوها را برعكس قيچي . . .

 

: نمي دانم

 

بايد چيزي گير لحظه هايم مي آمد؟

 

يا نه؟

 

يادم نیست :

 

بعد از جرقه

 

بشكه نفتي باقي  می ماند

 

كنار خاكستر؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 18:19  توسط تینا پیرسرایی | 

دو قدميِ خدا هستم.

        

       از باد و آب بترسم     يا       من.

 

دو قدميِ خدا هستم و      دستم

 

به اندازه همين يك دو قدم هم

 

           كش نمي آيد.

 

شاید صداي سرد اينجا

 

تا تو              يخ  می بندد.

 

در قله هاي يخي

 

 هميشه پشيماني ورم نمي كند.

 

 

آبيِ زيرِ پايم پر رنگ مي شود

 

 چرا قله ها          راهي به آسمان ندارند.

 

       آبي بيا

 

              بيا از من جلو بزن

 

                            اين يك دو قدم هم مال تو

 

                     بچسب به دستهاي خدا

 

                 و حباب هاي مرا

 

      از لابه لاي سقوط بگير.

 

 

 

        من آدمِ بدي نيستم پدر

 

        فقط سوار كشتي نشده ام.

 

                                                            
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:18  توسط تینا پیرسرایی | 

 

تسليت به خودم نام ديگر از مجموعه انتشارات « حرف نو»

 

است كه اينبارقرعه چاپ و نشر به نام محمد اسماعيل حبيبي

 

درآمده است.حبيبي شاعريست كه با آنكه سالهاست شعر را

 

شروع كرده اماهنوز هم نتوا نسته است با توجه به

 

پتانسيلي كه دارد ، جايگاه خود را در ادبيات اين مرز و بوم

 

پيدا كند ، البته اين حاصل اتفاقاتي است كه در پس و پشت

 

ادبيات نشت كرده و همچنان موريانه واردر حال تخريب

 

ساختمان ادبيات اين دو سه ساله است. كساني كه

 

با دست گذاشتن روي استعدادهاي منفعل و زد و بندهاي

 

ارتباطي و مسموم اجازه بروز به استعدادهاي درخشان

 

را نمي دهند.وگاهي نيزآهن لاي چرخ آنها مي گذارند.

 

با اين تفاضيل مي خواهيم نگاهي بيندازيم  به طوراجمال

 

به مجموعه تسليت به خودم.

 

هي اسماعيل ... اسماعيل /  برف ...

 

برف! /  = صدا توي برف باريده بود

 

« ما » مدام از كسي كه نيست حرف

 

زديم و / از كسي كه بود نگفتيم

 

 

اگر بخواهيم برخورد همزاد پندارانه با اين متن داشته

 

باشيم در وهله اول با نوعي زيبايي برخورد مي كنيم

 

كه با ديدگاه دقيق و متفكرانه شاعر جان مي گيرد و بعد

 

كمي غم ا نگيز مي شويم كه خود را از ما نداند و چه

 

پيشنهادي بهتراز اين

 

: گاري توي برف مي ماند / دلت را به

 

خانه برگردان

 

 

ارائه كارنامه اي از اولين كارها تا كارهاي امروز در

 

تسليت به خودم حركتي شجاعانه و تحسين برانگيز است.

 

 

تلاش شاعر براي رسيدن به مفهوم گسستگي در عين

 

انسجام يافتگي نيز قابل تقدير است. اما واگرايي اگر هم

 

بخواهد براي بيان مفهوم سرگرداني آن هم صرفأ در فرم

 

كار به كار رود، باز دليل نمي شود كه ما از ماهيت حسي

 

( شالوده ايي) منسجم در زيرساخت  دروني كار چشم

 

 

پوشي كنيم . نمي شود روساخت بيروني كار را بدون

 

داشتن پشتوانه اي منسجم ومحكم از درون ، اينطور

 

آشفته كرد وبعد هم انتظار داشت همه چيز روال

 

عادي خود را طي كند . تصاوير يك به يك در ذهن مخاطب

 

نقش ببندد و مفهوم از دل اين همه آشفتگي سربرآورد.

 

حتي اگر تصاوير بكر و عميق و زاويه ديد،نو  باشد.

 

( مانند آنچه كه در تسليت به خودم  به وفور يافت مي شود )؛

 

 

درزمينه ارتباط با مخاطب نمي تواند به گونه اي موفق

 

عمل كند. هر جا كه شاعر كمي از درونگرايي خود

 

فاصله مي گيردو با ديد باز خود مسائل را احاطه مي كند

 

، به گونه اي آگاهانه تر مفهوم را درذهن مخاطب

 

نقش مي بندد و حاصل ، كاري يكدست و روان ،

 

در عين از هم گسيختگي مي شود.

 

 

 

در تسليت به خودم  جوشش از درون وكوشش از بيرون

 

توأ مان به كار رفته وسير نموداري اكثر كارهاي اين

 

مجموعه را با اوج و فرودهاي زيادي مواجه كرده

 

است. كه گاه پيچش هاي متعدد زباني وتوجه به آهنگ

 

سطرها هم مزيد علت شده اند.تا جايي كه گاهگاهي

 

مفهوم را مي ربايند. و سطرها صاحب عقيده مي شوند

 

و تفكري جدا از تفكر اوليه را پي ريزي مي كنند و نقطه

 

پايان را مي گذارند.در حقيقت شاعر اين سطرها ،

 

مي شوند خود سطرها.

 

 

 

 

گاهي به دنبال حسي با خستگي تمام مي دوي و

 

سر انجام به جايي مي رسي كه معلق مي ماني.

 

به شدت مطمئني كه چيزي بين راه جا گذاشته اي .

 

برمي گردي به اوايل راه ، وسط ها و بعد هم

 

به نقطه پاياني كه نمي داني دقيقأكجاست.از اين همه

 

تنها خستگي و سردرگمي روي مغزت سنگيني مي كند .

 

مانند مسابقه فوتبالي كه نتيجه اش

 

مساوي مي شود.گلي زده نشده، در 0-0

 

 

نتيجه حتي اگر بازي زيبا هم باشد. باز هيچ هيجان ثبت

 

شده اي وجود ندارد. و باعث مي شود تمام سطرهاي

 

زيبايي كه در ذهنت جا خوش كرده اند و براي لحظاتي

 

با آنها زندگي كرده اي به يكباره محو شوند.

 

سطرهايي مثل

 

به چارميخت شنيده اند . . .

 

حالا تو هم بخواب / براي

 

بعد از مردن خوب است . . . !!!

 

 

آدم هاي چارسوي دنيا مي

 

خواهند دست هم را بگيرند/ دستشان نمي

 

رسد . . . !!

 

 

البته اين را هم مي دانيم كه معني در شعر هميشه

 

به يك ارزش افزوده و ياكنش چندگانه مبدل مي شود،

 

اما وقتي كنش ارتباطي مطرح مي شود، معني

 

نمي بايست در سطح كلمه و جمله باقي بماند و به

 

همين خاطر است كه وقتي باپديده ايي  سيال مانند

 

شعر روبرو مي شويم حتمأ مي بايست با پندارهايي

 

كه درذهن داريم آن را كمي ورزيده نماييم. هرچند اين

 

روش از سادگي و صداقت اثر تا حدودي مي كاهد.

 

(جاده حتي همين چند نفر را براي گفتن نداشت

 

سرازيري ، تو بود از نبودن

 

و من

 

فكر كرده بودم خيز تازه يعني

 

همين دروغهاي

 

روزمره ايي كه گرم

 

گرم از تخم برمي دارم)

 

 

به هر حال تسليت به خودم با توجه به بسياري از

 

مجموعه شعرهاي ديگر اثري خواندنيست.

اما اگر مي خواهيد آنچه را كه دوست داريد بخوانيد ،

 

به سراغ اين مجموعه به هيچ وجه نرويد . توصيه

 

هاي ادبي را جدي بگيريد.  و تسليت به خودم را حتمأ

 

 

بخوانید/نخوانید 

 

 

 

 

هر كدام را خواستيد خط بزنيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:40  توسط تینا پیرسرایی | 

سلام     بعد از ربع قرن و اندی تصمیم گرفتم وبلاگم رو به روز کنم.داستانی رو براتون می زارم.بخونید و من رو هم از نظر نقد یا احساستون با خبر کنید

 

گمشده در خلأ

 

 

شايد هيچوقت نفهميد كه من چه زماني دقيقأ مي ميرم. چون نه در سررسيدم مي نويسم نه به عزرائيل مي گويم ؛ اصلأ شايد نميرم. مي خواهم گوش هايم را در گور بكشم و به خودم بگويم نترس و آخرين سنگ را خودم بگذارم . بعد هم احتمالأ مشتي خاك و ثانيه اي گريه. اين بكرترين خاكسپاري دنياست چون تمام مراسم به عهده خودم است.

 

حالا موجود آزادي هستم  فقط به دو جا نمي توانم بروم يكي خانه خود مان آخر من . . . :» مرده ام« ؛ و خوابگاه ارواح چون        : به طور دقيق نمرده ام. پس روي پشت بام خانه اي كه تازه خودم را در آن جا   داده ام اطراق مي كنم. مي ترسم به زير زمين بروم چون هر چه باشد آن پائين يك جنازه دفن شده و جنازه ترس دارد حالا چه خودم باشم چه قصاب محل.

 

 

كاش قبل از مراسم خاكسپاري راز اين دنياي جديد را با چند نفر در ميان مي گذاشتم  تا لا اقل در اين خلأ تنها نمانم. بايد منتظر يك مراسم خاكسپاري باشم تا روح گنگ مرده اي را با دنياي خودم آشنا كنم  و از تنهايي در بيايم . به اطراف نگاهي مي كنم همه چيز تار است . هر كاري كردم نتوانستم عينكم را با خودم بياورم. اگر فرعون مصر بودم مي توانستم وسايل شخصي ام را با خودم دفن كنم  اگر اينطور مي شد مي توانستم تاريخ اين دنيا را از ابتداي ظهور ثبت كنم . عيبي ندارد كوري هم براي خودش عالمي است. ديگر تكه اي از حواسم كنار نسوختن برنج نيست .و تكه اي ديگر ’دورِ كارنامه اي كه بايد ’پر شود.

 

آن پائين وضع خيلي وخيم است فرشته ها شك كرده اند كه جنازه خودم يك جنازه كامل با تمام مشخصات باشد. مدام سؤال هاي جورواجور مي پرسند مي خواهند مچ (جون) بگيرند. ارواحي هم كه از كنارم رد مي شوند اطرافشان را چپ چپ نگاه مي كنند . آنها مرا نمي بينند فقط حس مي كنند. فكر كنم آنها هم شك

كرده اند كه يك روح كامل با تمام مشخصات وارد دنياي آنان شده باشد.

 

 

نمي دانم تا كي مي توانم صداي شكنجه خودم را از آن پائين بشنوم و همچنان روي بام خانه جديدم ، بي خيال همه چيز ، در نامرئي ترين حضور خودم در دنياي خلأ نفس بكشم.

 من نقشه هاي زيادي براي زندگي در خلأ كشيده بودم ، مي خواستم بي هويت از نو شروع كنم و از هسته همين سنگ قبر منظومه شمسي تشكيل بدهم. حتي چيزهايي هم از آدم و حوا پرسيده بودم اما هيچ وقت فكر ضجه هاي خودم را نمي كردم.

 

 

 

اينجا هيچ شباهتي به پشت بام خانه ام ندارد. ارواحي هم كه از كنارم رد مي شوند  ديگر چپ چپ اطرافشان را نگاه نمي كنند ،  مستقيم به من ’زل  مي زنند. نمي دانم چه مدت ، ولي آنقدر كه خسته شوم  ؛ گشتم. دنبال نگاهي كه لال نباشد. پيدانشد. گوش مي كنم. فرشته هارفته اند. ديگر صداي زجه اي از زيرزمين نمي آيد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 3:52  توسط تینا پیرسرایی | 

 

برای دیدن تو               یک چشم کم داشتم.

     

          نمي دانم این کوری از من بود

            

            یا از فاصله های بی چشم و رو.

 

                 

  صبح ها

            

             دوباره خواهش استکان و

              

                         چای و نان و پنیر

             

                    و سفره ای به روی میز.

 

                             دلم تاب برمی دارد

                            

                            در یاد کوچه های بازی.

                           

               من از تمام کودکی ام

                

              یک تاب برمی دارم.

                     

                       خدا

             

              مرا

 

 بندازد

 

بَغَل خاکی که

 

دست های ترد تو را               بلعید.

 

    مثل این است

 

که کمر باریک این استکان

   

 از خواهش امروز  سر ریز است

 

و هنوز برای دیدنت         یک چشم بیشتر ندارم.

              

           درست مثل همیشه.

          

          اما          چه فرق می کند

 

تو  

        نیستی  

 

  همچون حضورت در این لحظه غیاب

               

                نیستی     دیگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:8  توسط تینا پیرسرایی | 
                  

 

                  سقفی از غیب می آید

 پرت می شود دستی                   میان ما

بخند صمیمی من

        بخند زیر آوار

           آنقدر که هر چه قبر

               هر چه ستون بی سنگ بماند

                        از راه های برگشته بیاید

                                               بیاستد

                            برگشتنی است این راه؟

 

         هم آوایی تداعی تیک تاک برای ما

   عشق

             تداعی  تمام قشنگی هایی

                که در سطر بعد

                   می نویسی

 

 

                        معماریش آوای کدام تداعی باشد؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:40  توسط تینا پیرسرایی | 

 

 

هنوز پر زدن در قفس ات را

 

             نیاموخته

 

چگونه نفس زدن      چگونه؟

 

    در مردگی اش حرفی نیست.

 

بیا در کهکشان ارواح کمی قایم باشک کنیم.

 

. . .  وقتی روی خیال سایه ها

 

            چشم می گذارد،

 

          تو     تا مي تواني         گم شو

 

مثبت بی نهایت

 

. . .

 

صفر

 

. . .

 

منفی  بی نهایت.

 

ببینم

 

این درد بی درمان

 

              که در تو بستریست،

  

همیشه گشوده       بی هیچ فراغتی؟

 

هنوز قفس زدن

 

                در نفسی   زیباست

 

            که درست پشت سرش گم می شوی؟

 

                      سُک سُک.

      

    دست خودم نیست

 

باید اینطور تمام می شد

 

تقصیر هیچکس نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:16  توسط تینا پیرسرایی | 

         تاريكي جهان من بود

  

 وقتي كليد پلك هايت گم شد.

 

حبس شدم در خلأيي          زير دلم

       

 و نفس نکشیدم           هرگز.

 

هميشه از ترس مي ترسيدم

              

 هميشه

     

  ودر تاريكي

              

  دنبال ترس مي گشتم.

                         

           پيدا ... .

 

نگاهم را به ديواره كدام پلك بكوبم

 

                                         تو بگو

   

 كه بر شانه هاي زمين . . .  .

 

شايد هيچ چيز به اندازه دو مردمكِ لال

          

          ملال انگيز نباشد.

         

         خستگي

 

تازگي قشنگي نيست .

                

           حرف تازه اي هم نيست.

                    

                     شال و كلاه كن                             

                                 برویم.                         

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:48  توسط تینا پیرسرایی | 

 

                                         ؟

؟(علامت سوال) نام داستاني است ازكيهان خانجاني از مجموعه

 

سپيدرود زير سي وسه پل

 

 

 

 

داستان از نقشي سياه حرف مي زندكه خشك است

 

 قيرنيست رد زغال

 

هم نيست واز انتهاي قبرستان شروع مي شود

 

قبرستان را پي مي‌گيرد

 

از روي چهارسنگ كوچك چيده شده كنار هم مي خزد و در نگاهي

 

چون نيم‌رخ جمجمه‌ي بسيار بزرگ است.

 

گدا علي( كسي كه اولين بار نقش را مي بيند ) دقيقاً بعداز توصيف

 

نقش سياه در داستان    ازتقديرش شكايت ميكند ومي‌گويد:

 

خدايا مصلحتتو شكر! چه گناه كبيره‌اي كرده‌م تقديرم اين طوراز آب

 

دراومد؟

 

اين سئوال كه ماهيت این  نقش چيست و چگونه به وجودآمده ،ذهن

 

خواننده را از ابتدا تاانتهاي داستان و پس از آن مشغول مي كند و

 

 در انتها باز به همان ؟ ابتدايي داستان مي‌رسيم.

 

 دراينجا به دنبال  حل معمايي كه خانجاني طرح كرده نيستيم چون

 

نشانه ميتواند خيلي ذهني باشد

 

اما شايد بتوان با فهرست كردن عناصر سياهي

 

كه در داستان به آنها

 

اشاره شده پاسخي يافت

1)

   داستان در ابتدا از تنه و شاخه هاي درختاني حرف مي زند

 

كه سياه و وهمناك مي نمودند ص.81

2)

 از چشمهاي بماني (دختر پنجم كه او هم در حال مرگ است)حرف مي‌زند

 

چشمهاي درشت بامردمكهاي سياه).ص82

3)

   پيراهن سياه گداعلي ، گدا علي زيربغلهاي پيراهن سياهش از شوره

 

 سفيد شده بود.ص.83

4)

   خانم گل پيراهن سياه تاسيدهاي به تن....ص.83

5)

   بانوكه گالش هایی سياه و براق به پا دارد.ص83

6)

   گاوي سياه آنسوي سيم خاردار مي‌چريد.ص83

7)

   جاي جايي از آسمان ابرهايي بودكه درونشان به سياهي مي زد« طياره طياره».

 

 

ص.83

 

 و بعد از سياهي نقش حرف مي زند.

 

(هواپيما ها نزديكتر و صدايشان بيشتر و گوش خراشتر مي شد.

 

تا ازبالاي قبرستان ، سبابه ها ،سنگ قبرها ،

 

سايه‌هاي تو در توي اهالي و سياهي نقش گذشتند.)

 

شايد بتوان به اين نتيجه رسيد، كه تمام اين عوامل هفت گانه

 

هر كدام مي‌توانند مسبب ايجاد چنين خطي باشند.

 

عدد7 شايد اشاره اي به تعداد افراد خانواده گدا علي باشد

 

( چهار فرزند از دست رفته، بماني ، گدا علي و همسرش) .

 

اما تمام اين اتفاقات تنها در ذهنيت مي‌توانند شكل بگيرند

 

در حالي كه ما  با يك نقش سياه عيني و فيزيكي روبروييم

 

ودر اينجا به علامت ؟ مي‌رسيم ، و براي

 

ادراك بهتر مجبور به دوباره خواني داستان مي‌شويم كه اين ميتواند

 

نوعي از برگشت به عقب باشد

 

 ( نوعي دور تكرار)ضمن اينكه تبديل اين نوع ذهنيت به عينيت و

 

باور آن تنها زماني امكان پذير ميباشد كه ما اين داستان را باور كرده

 

باشيم در غير اين صورت در انتها به همين علامت؟  هم نمي‌رسيم.

 

 هرچند اين داستان چندان دغدغه ا‌یي ، براي باور پذير كردن خود

 

ندارد و بيشتر به دنبال معما گونه جلو دادن سوژه خود می باشد.

 

بهر حال سياهي نقش در اين تصاوير هم ذهني است و هم عيني

 

سياهي از گداعلي تا بماني مانند خطي سراسر تولد تا مرگ

 

 او را طي مي‌كند و همچنين از ذهن او تا بيرون از آن

 

 در ميان قبرها بصورت واقعي حتي از مسير قبري كه قرار است

 

آماده شود نيز ميگذرد كه سرشار از انبوه نمادهاست/ ،؟

 

البته اين نمادها ديگر به دنبال بوجود

 

آوردن حادثه نيستند بلكه آنچنان وجود دارند كه ميتوان آنها را به

 

نظام نشانه شناسي وابسته دانست.( تاريخي يا اجتماعي)  ؟

 

داستاني است كه دنبال جواب نمي‌گردد بلكه موقعيتي را به وجود مي‌آورد كه

 

سوالي بودن متن را به مخاطب القا كند نويسنده اين داستان شايد

 

نمي‌خواهد به مخرج مشتركي بين سوژه و ابژه برسد.

 

 

                                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:46  توسط تینا پیرسرایی | 
 

 

 

شاید تونل در میانه رسیدن و هرگز

تنگی نفسی زود گذر باشد

ـ در خمیدگی تبسم ات.

    *  در این لحظه بی اتفاق

        این تنها نگاه است که حرف می زند

                                              می نویسد

        در همین لحظه جهان شکل می گیرد

          وتو

               در مقابل می نشینی.

 

             شاید هیچکس نمی داند

        این سکوت       

                  در زیباترین شکلش

            بی اتفاق       اتفاق افتاده است.

 

      *   روی درخت می نشیند

   افتادن سیب

         تنها کُشندگی بی رحم ارتفاع می شود.

      تشنه می شوم

             برای پرسه زدن در خیابان تعطیل شب

                                                وقتی بارانی توام .

  ــ  کاری که هیچ گاه نمی کنم.

 

فکر کن

به ماه

     که از اینجا          تا بدر         

       تا شهر تو          با هلالش 

              خطر می کند

            و هیچ گاه نمی افتد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 18:26  توسط تینا پیرسرایی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اسفند 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
دی 1385
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
پیوندها
جریان (پایگاه خبری ادبیات گیلان)
مهردادفلاح(قارقار)
مهردادفلاح(بزنامه)
مهردادفلاح(هواخوری)
مينا صديقي
اسماعيل مهران فر
میراحمد میر احسان
حمید رستمی
داوود ملک زاده
محمدمحمدی
كفاشي ( پيرامون ادبيات )
بهزاد خواجات
حافظ موسوي
رحيم رسولي
ساراناصرنصیر
شمس لنگرودی
صدرا روحانی
علیرضابندری
علیرضاپنجه ای
علیرضا عاشوری
فاطمه حق وردیان
مزدک پنجه ای
مهران مهرانفر
یاسین نمکچیان
یک لاهیجی
بیژن نجدی
ح.همایون
ایمیل ها برای کسی که نمی خواست در آینه آیدا بماند(سیامک عشاقی)
مصطفی خندان
ماهنامه آدم برفیها
حافظ موسوی
احسان مهدیان
ابوالفضل حسنی
جلیل قیصری
مظاهرشهامت
رجب بذرافشان
فرید قدمی
رامین چمن
یکدیگری
مصطفی فخرائی
حسین طوافی
لیلا حکمت نیا
آفاق شوهانی
ابوالفضل پاشا
فریبافیاضی
نیلوفراعتمادی
یاسرمتاجی
خودکارکمرنگ
انجمن مجازی ایران
مهدی حسین زاده
تیرداد راد
صدیقه حسینی
میثم متاجی
احسان خلیلی
باران سپید
عالین نجاتی
الهام یزدی ها
معصومه مظفری
مریم عبدی
عارف رمضانی
مازیارعارفانی
ثریاکهریزی
کوروش همه خانی
مهدی اکبری فر(بدون دال)
مازیارستان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM